تنهادیروزبودکه خویشتن راچون ذره ای لرزان وناموزون درجهان هستی پنداشتم اکنون میدانم که خودجهانم وهمه هستی باذراتی موزون درمن نوسان است. آنهادربیداری خویش به من می گویند :((تووجهانی که درآن زندگی می کنی جزدانه ی ماسه ای درساحل بی کنار دریایی بیکران نیستند.)) ومن دررویایم به آنها می گویم :((من خوددریای بی کرانم وهمه ی کائنات جزدانه ماسه هایی درساحل من نیستند.))
تنها یک باربه سکوت واداشته شدم: آن هنگام بود که کسی ازمن پرسید :((توکیستی؟))
نخستین اندیشه ی خدا یک فرشته بودونخستین سخن او یک انسان. |