گذشته رانمی شدبه حال ارتباط داد.چون خط فاصله ای درمیانشان بود.
بیشتربااحساسم بازی می کردم تا با کلمات .
چشم هایم رابسته بودم.نه گذشته رامیدیدم نه آینده را.
درحال گمشده بودم خودم راپیدانمی کردم.اطرافم پرازمه بود.مه غلیظی که نه پشت سرقابل رویت بود نه مقابل.
فقط دستی راکه برای رهاییم درازشده بود میدیدم .اگرآن رانمی گرفتم درتاریکی محض گم می شدم،برای پس زدنش توانی دروجودم باقی نمانده بود.کم کم داشت مه راکنارمی زد وخودرانمایان می ساخت.برق محبتی که درنگاهش بوددرتاریکی می درخشید.معلوم نبودخاطره ها کجا هستند .کدام داروی بیهوشی بی حسشان ساخته ودرکدام بسترآرمیده اند...