سلام دوستان این وبلاگ خیلی کم کارشده واقعا شرمنده هستم این آدرس جدید وبلاگ ماست دوست داشتید سری بزنید
نوشته های پیشین
آرشیو ماهانه
روزانه
پیوندها
لوگو
آموزش نفوذ در دلها
روشهای موثر ایجاد علاقه و اصول برقراری روابط صمیمانه را بیاموزید |
مراسم کامل اسکار ۲۰۰۹
مراسم کامل اسکار ۲۰۰۹ به همراه فیلم زاغه نشین با زیرنویس فارسی |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
سلام دوستان این وبلاگ خیلی کم کارشده واقعا شرمنده هستم این آدرس جدید وبلاگ ماست دوست داشتید سری بزنید
روحم را هفت بارنکوهش کرده ام:
نخستین بارهنگامی که اورا فروتن دیدم تاشاید به جایگاهی رفیع دست یازد.
دومین بارهنگامی که اورادیدم درمقابل معلولین میلنگید.
سومین بارهنگامی که درانتخاب سختی وراحتی مختاربود وراحتی رابرگزید.
چهارمین بارهنگامی بودکه خطایی مرتکب شد وخودرا دلداری می داد که دیگران هم خطا می کنند.
پنجمین بار هنگامی بود که زشتی چهره ای رانکوهش می کرد ونمی دانست که این چهره یکی از نقاب های خوداوست.
ششمین بار هنگامی بود که خویشتن را ازدیگران برتر می دانست اما افسوس که نمی دانست که نادان ترین شخص است.
هفتمین بارهنگامی بود که از سرضعف وناامیدی به مرگ پناه برد.
تنهایک باربه سکوت واداشته شدم :
آن هنگام بودکه کسی از من پرسیدتوکیستی؟
هزاران هزارسال پیش ازآنکه دریاوباد دربیشه،کلام رابه ماعطاکنند
ماآفریدگانی مضطرب سرگردان وآروزمندبودیم.
حال چگونه می توانیم روزگارگذشته ی درونمان راباآواهای دیروزهایمان بیان کنیم.
کنون خواهان آنم که خویشتن راکمال بخشم،اما چگونه توانم جزاینکه سیاره ای شوم که درآن زندگیهای هوشمندانه ای برقراراست؟
آیااین هدف همه ی انسان هانیست؟
شگفتا!آروزی پاره ای لذت ها،بخشی ازاندوه من است.
ازحقیقت مطلق ناآگاهم ،ولی درمقابل نادانی خویش فروتنم وسربلندی وپاداشم دراین است.
میان پندارانسان وفضیلت انسان فاصله ای است که می تواند تنهاباعشق او پیموده شود .
هزراسال پیش همسایه ام مراگفت:((اززندگی بیزارم،چراکه جزرنج هیچ نیست.))
ودیروزازکنارگورستانی عبورکردم وزندگی رادیدم که برفرازگوراو می رقصید.
براستی موجب بدبختی است اگردست خالی پیش انسانها درازکنم وهیچ چیز دریافت نکنم ،
اماموجب ناامیدی است اگردستی پردرازکنم وهیچ کس را برای دریافتش نیابم.
آنچه درآرزویش هستیم ونمی توانیم بدست آوریم،عزیزترازآن چیزی است که به دست آورده ایم.
توجزذره ای ازوجودعظیم خویش نیستی،دهانی که نان می طلبد ودستی نابیناکه جام رابرای دهانی تشنه نگاه می دارد.
اگربرخیزی،حتی یک ذراع فراتراز نژادومیهن وخویشتن،براستی خداگونه می شوی.
اگربجای توبودم ازفروآمدن آب دریاگله نمی کردم.
کشتی خوب است وناخدای ما توانمند،تنهادل توست که درآشوب است.
مروارید معبدی است که به سعی ورنج ،دوردانه ای ماسه بناشده است.
کدام عشق اندامهای مارابناکرده است وبه دورکدامین دانه ها؟
آنک خدامرابسان سنگریزه ای درون این دریاچه شگفت افکند،سطح
آن راباچرخابهای بیشمارپراکنده ساختم ،اماآنگاه که به قعرآب رسیدم ،سراسرخاموش شدم.
خانه ام مرامی گوید((مراترک مکن،چراکه گذشته ات اینجاساکن است.))
وراه مرامی گوید((بیاومرادنبال کن،چراکه من آینده ی توهستم.))
ومن به هردو می گویم :من نه گذشته ای دارم ونه آینده ای .
اگراینجابمانم،درماندنم رفتنی است اگرازاینجابروم،دررفتنم ماندنی است.
تاآخربخونیدش
ازکعبه گشاده گردداین در
چون رایت عشق آن جهان گیر شدچون مه لیلی آسمان گیر
برداشته دل زکاراوبخت درماندپدرزکاراوسخت
خویشان همه درنیازبااو هریک شده چاره سازبااو
بیچارگی ورا چو دیدند درچاره گری زبان کشیدند
گفتندبه اتفاق یک سر کزکعبه گشاده گردد این در
حاجت گه جمله ی جهان اوست محراب زمین وآسمان اوست
چون موسم حج رسید،برخاست اشترطلبیدومحمل آراست
فرزندعزیزرابه صد جهد بنشاند چوماه دریکی مهد
آمدسوی کعبه،سینه پرجوش چون کعبه نهاد حلقه درگوش
گفت ای پسراین نه جای بازی ایست بشتاب که جای چاره سازی است
گو،یارب ازاین گزاف کاری توفیق دهم به رستگاری
دریاب که مبتلای عشقم آزاد کن ازبلای عشقم
مجنون چو حدیث عشق بشنید اول بگریست پس بخندید
ازجای چومارحلقه برجست برحلقه ی زلف کعبه زددست
می گفت گرفته حلقه دربر کامروزمنم چوحلقه بردر
گویندزعشق کن جدایی این نیست طریق آشنایی
پرورده ی عشق شدسرشتم جزعشق مبادسرنوشتم
یارب به خدایی خداییت وان گه به کمال پادشاهیت
کزعشق به غایتی رسانم کاوماند اگرکه من نمانم
گرچه زشراب عشق مستم عاشق ترازاین کنم که هستم
ازعمرمن آنچه هست برجای بستان و به عمرلیلی افزای
می داشت پدربه سوی اوگوش کاین قصه شنیدگشت خاموش
دانست که دل اسیردارد دردی نه دوا پذیردارد
(لیلی ومجنون)
خواهشن نظریادتون نره

تقدیم به مادرم این فرشته ی پرمهر وعطوفت که
خداوندبهشت را زیرپای اوقرارداد.
برخاک پایش بوسه میزنم که بوی بهشت می دهد.
تورامن زهرشیرین نامم ای عشق
که نامی خوشترازاینت ندانم
درلغت نامه آمده:((عشقه گیاهی است دارای برگهای درشت وساقه ای نازک که به درخت میپیچدوبااوبالا می رود ودرخت رامی خشکاند.نام عشق راازهمین عشقه گرفته اند))
که عشق برروح وقلب تو می پیچید ودردی شیرین ایجاد می کند .دردی که همه ی وجودت رافرامی گیرد،ولی توازآن سرمست وسرخوش می شوی.
عشق زیباترین ودرعین حال سخت ترین موهبت الهی است .ازعشق رنج به وجودمی آید ،رنجی دلپذیروگوارا.کسی که ازقیدعشق رسته باشد چنین رنج شیرینی رانمی چشد.دلی که درآن عشق نباشددل نیست،مشتی گل است.
بردستان وقلم پدرم بوسه میزنم که بسیارازعشق شیرین گفته است:
((خلاصه کردن عالم خلقت دریک موجودوسپس بزرگ کردن آن موجوددرمقام خدایی))
بسی گفتنددل ازعشق برگیر
که نیرنگ است وافسون است وجادوست
ولی مادل به او بستیم ودیدیم
که اوزهراست اما نوشداروست
((فریدون مشیری))

آنگاه که مقابل تو چون آینه ای شفاف ایستادم درمن چشم دوختی وتصویرخودرادیدی.
مرورگذشته هاهمیشه توام باپشیمانی است وکلمه ی ای کاش رادرپی دارد.
بعضی حسرت هاچون پیچکی برروی شاخ وبرگ زندگیمان پیچیده اند وباچنان
سرعتی رشدمی کنندکه تابه خودبجنبیم تمام دیواره های قلبمان را فراخواهدگرفت.
عشق دریای بیکرانی است باامواج پرتلاطم وگردابهای مهیب.
عشق درخت کهنسالی است که همیشه تروتازه وشاداب است وبااشک چشم آبیاری می شود.
عشق طوماری است که دریک جمله خلاصه می شود وکتیبه ای است که فقط بایک نگاه می شود آن را خواند.
گذشته رانمی شدبه حال ارتباط داد.چون خط فاصله ای درمیانشان بود.
بیشتربااحساسم بازی می کردم تا با کلمات .
چشم هایم رابسته بودم.نه گذشته رامیدیدم نه آینده را.
درحال گمشده بودم خودم راپیدانمی کردم.اطرافم پرازمه بود.مه غلیظی که نه پشت سرقابل رویت بود نه مقابل.
فقط دستی راکه برای رهاییم درازشده بود میدیدم .اگرآن رانمی گرفتم درتاریکی محض گم می شدم،برای پس زدنش توانی دروجودم باقی نمانده بود.کم کم داشت مه راکنارمی زد وخودرانمایان می ساخت.برق محبتی که درنگاهش بوددرتاریکی می درخشید.معلوم نبودخاطره ها کجا هستند .کدام داروی بیهوشی بی حسشان ساخته ودرکدام بسترآرمیده اند...
آزادی بی تعهدی نیست
توانایی انتخاب
وتعهدبه آن انتخاب است...
شایدبتوانی آنکه رابااوخندیده ای فراموش کنی،
اماهرگزنمی توانی آنکه رابااوگریسته ای فراموش کنی.
بایدچیزمقدس وشگفتی در نمک باشد، ازآنروکه دراشکهای ما ودریاست.
نیکوس کازانتزاکیس ((نویستده ی زوربای یونانی)) تعریف می کندکه درکودکی پیله ی کرم ابریشمی را روی درختی می یابد درست زمانی که پروانه خودراآماده می کند تاازپیله خارج بشود.کمی منتظرمی ماند اماسرانجام چون خروج پروانه طول می کشد تصمیم می گیرد به این فرایندشتاب بخشد.باحرارت دهانش پیله راگرم میکند تااینکه پروانه خروج خودرا آغازمی کند امابالهایش هنوزبسته اند ومدتی بعد می میرد.
کازانتزاکیس می گوید:بلوغی صبوراانه بایاری خورشیدلازم بود امامن انتظارکشیدن نمی دانستم .آن جنازه ی کوچک تابه امروزیکی از سنگین ترین بارهابرروی وجدانم بوده.اماهمون جنازه باعث شد بفهمم که فقط یک گناه کبیره ی حقیقی وجوددارد آن هم فشارآوردن برقوانین بزرگ کیهان.بردباری لازم است نیزانتظارزمان موعودراکشیدن وبااعتمادراهی را طی کردن که خداوندبرای زندگی مابرگزیده.
تولدومرگ ،شریفترین جلوه های شهامتند.
دوست من! من وتوبازندگی بیگانه خواهیم ماند
وبایکدیگروهریک باخویشتن،
تاروزی که توسخن گویی ومن گوش فرادهم،
تاصدای توراصدای خودپندارم
وآنگاه که درمقابل توبایستم ،
گمان برم که دربرابرآینه ای ایستاده ام.
آنها به من می گویند:((اگرخودرابشناسی همه ی انسانها را خواهی شناخت.))
ومن می گویم :((تنها زمانی خودراخواهم شناخت که همه ی انسانهارابشناسم.))
اگربواقع چشمانت را بگشایی وبنگری ، چهره ی خویش را در همه ی چهره ها خواهی دید، واگرگوش سپاری وبشنوی صدای خویش را درهمه ی صداها خواهی شنید.
اگرتنهاآنچه را که روشنایی آشکارمی کندمی توانی ببینی وآنچه را تنها صدا اعلام می کند می توانی بشنوی ،پس،براستی،نه می بینی ونه می شنوی.
انسان دوتن است یکی بیدار درتاریکی ودیگری خواب درروشنایی.
اگرقلبت آتشفشانی است چگونه ازگلها انتظارداری که دردستهایت برویند؟
نیمی ازآنچه که می گویم بی معنااست اما آن را میگویم تانیمه ی دگررادریابی .
انسان به سحرنتواند رسد مگر با گذارشب.
تنهاعشق ومرگ همه چیزرادگرگون می کند.
توشراب می نوشی شاید که مست شوی ومن شراب می نوشم شایدکه مرا ازمستی آن شراب دیگر هشیارکند.
آنگاه که جامم خالی است به خالی بودنش رضامی دهم اما آنگاه که جامم نیمه پراست ازنیمه پربودن آن رنجیده می شوم .
سخاوت آن نیست که آنچه رابیش ازتومحتاجم برمن ببخشی بلکه سخاوت آن است که آنچه را خودبیش ازمن محتاجی برمن ببخشی.
زندگی من بنظرم همانقدرغیرطبیعی نامعلوم وباورنکردنی میاید که نقش قلمدانی که باآن مشغول نوشتن هستم گویا یک نفرنقاش مجنون وسواسی روی جلداین قلمدان را کشیده اغلب به این نقش که نگاه می کنم مثل این است که بنظرم آشنا میاید شایدبرای همین نقش است ...شایدهمین نقش مراوادار به نوشتن می کند
خوشبخت کسانیکه عقلشان پاره سنگ میبرد چون ملکوت آسمان مال آنهاست
آسمان که معلوم نیست ولی روی زمینش حتمامال آنهاست
انجیل ماتئوس ۵-۳